ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

عید امسال یه رنگ و بوی دیگه داره......

سلام پسرکم.... عید امسال واسه ما یه رنگ و بوی تازه داره...یه حسی که واسه اولین بار میخوایم تجربه کنیم.... امسال میریم یه مهمونی بزرگ! خیلی خوشحالم که این صابخونه بزرگ و مهربون ما رو دعوت کرده به خونش.هنوز نرفته دلم واسه روزی میگیره که مهمونی تموم بشه و بخوایم برگردیم. امسال منو تو بابایی میریم مکه! خونه خدا . همون جایی همیشه آرزوشو داشتیم... تو هم مثل ما یکی دو ماهی میشه داری روزشماری میکنی! همش میگی پس کی میریم خونه خدا؟؟؟ باید قول بدی اونجا مثل همیشه پسر خوبی باشی. ششم فروردین پرواز داریم که البته قبلش یه هفته میریم مشهد تا با همه خدافظی کنیم. الان دو هفتس حسابی مشغول خونه تکونی هستیم.خیلی خسته شدم.تو هم خیلی ...
24 اسفند 1391

یه نقاش ِ کوچولو با یه عالمه نقاشی بزرگ!

تو این پست میخوام نقاشی های محشری که این نفس کوچولو با دستای ناز و ملوسش واسه مامانش میکشه بذارم... پسرم نمیدونی چقدر وقتی واسم نقاشی میکشی دوسِت دارم...تو بغلم لهت میکنم....هزار تا میبوسمت...ولی تو آخرش از دستم در میری! این یه نمونه از هنرای ارشیا جونم که وقتی دیدمش از ذوق داشت گریم میگرفت:   بقیه در   ادامه مطلب.................................................... نظر یادتون نره! بعضی ها توش تاریخشو نوشتم ولی بعضیاشونو نه . این جزء اولین نقاشی های معنی دار پسرمه. من گردالو هاشو کشیدم پسرکم پر کردشون:   آخه من چی بگم وقتی اینو میکشی میگی پو کشیدم؟خداوندا اینو از کجا یاد ...
24 بهمن 1391

ارشیا ، آشپز خردسال !

ارشیای نازم، امید داشتم که بزرگ بشی و دیگه مثل بچگی هات دست به هرکاری میزنم نیای بگی منم می خوام انجام بدم ! ولی چی بگم که الان بدتر شدی!!! طوریکه کارامو یواشکی انجام میدم و بعضی وقتا از اومدنت واقعا میترسم! چند شب پیش داشتم شام درست میکردم که سر و کلت پیدا شد و ..... خودت ببین....   جالب اینجاس که داشتی به من یاد میدادی  : ببین باید اینجوری با قاشق لهشون کنی!!!   حالا باید محکککککم هم بزنیم!!! بعدشم شروع کردی به هم زدنشون   اینم نتیجه کار مشترک ارشیا و مامان...با اینکه اینقد حرص خوردم ولی بد نشده! ...
21 بهمن 1391

عاشق خنده هاتم !

ارشیا جون.... مامان ، پسرم ! عاشق خندیدنتم...همیشه واسم بخند.........   مادر یعنی معرفت ، گذشت ، محبت ! یعنی هرچه سخت باشد روزهایت من هستم خیالت راحت !     3 سال و 2 ماه   چندتا عکس....بدون موضوع! واسه دل خودم ! 3 سالگی.... قربونت برم مامان که هرجا چوب ببینی باید ورداری!   واااااااای ! چه خمیازه ای! بیا بغلم بخواب     ...
3 دی 1391

نفس کوچولوی من رفته باغ وحش

یه سفر نصفه روزه به باغ وحش و پارک ارم. وقتی که  خورشید کوچولوی مامان 3 سال و یه ماهشه. این دفعه نسبت به اون سری که رفتیم خیلی بیشتر بهت خوش گذشت چون اکثر حیوونا رو میشناختی. ولی وای به وقتی که داشتیم میومدیم بیرون...اینقد گریه کردی که نگو دوست داشتی تا شب کنار حیوونا بمونیم بریم عکسارو ببینیم!!!       ارشیا کوچولو محو تماشای خانم طاووسه...   اینم همون گریه ای که گفتم! ...
27 آبان 1391

تولد 3 سالگی ارشیا کوچولوی من

23 مهر 1388 یه فرشته کوچولوی مهربون به دنیا اومد که الان همه دنیای منه ! به زمین خوش اومدی فرشته مهر و زیبایی ! من امروز به تو فکر میکنم....به زمانی که چشم گشودی و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود .... و دنیایم با تو آغاز شد.... ارشیای کوچولوی من... پسر نازم...عاشقتم...خیلی زیاد... تولد 3 سالگیت مبارک!   عکسای گل پسرمو تو ادامه مطلب با هم ببینیم......... امسال منو بابایی میخواستیم یه تولد کوچولوی 3 نفره واست بگیریم ولی دیدیم مامانجون اینام هستن گفتیم پس یه هفته زودتر واست تولد بگیریم که همه باشن.واسه همین 19 مهر تولدتو جشن گرفتیم.که اتفاقا شد 3 تا تولد با یه جشن ! یکی که تولد ارشیای خو...
23 مهر 1391

خیلی خوشحالم :)

بعد از کلی اصرار، مامانجون و باباجون و علیرضا اومدن تهران.چه روزای خوبی بود حیف که زود تموم شد  اینجا که بودن خیلی خوش گذشت... داشتیم میرفتیم زیارت که ارشیا و علیرضا تا این جناب اسبو دیدن گیر دادن پیاده شیم باهاش بازی کنیم!   وای که هرکاری دایی کوچولو بکنه تو هم باید انجام بدی! مواظب باش نیفتی!   زیارت قبول فسقلی ها ! ...
15 مهر 1391

این کاراتو که میبینم یاد مورچه ها میفتم!!!

چند وقته عادت کردی هربار میریم خونه مادرجون به عمو محمد گیر میدی که بره اسباب بازیهای بچگیشو واست بیاره بازی کنی...آخر شبم که برمیگردیم خونه یکیشونو برمیداری میگی اینو من با خودم میبرم! الان خونمون پر شده ازشون! مثل مورچه ها که دونه هاشونو یه جا جمع میکنن، تو هم اسباب بازیهای محمدو جمع کردی اینجا.منم بهت یاد دادم هردفعه یه اسباب بازی ببری تا اجازه بدم یه دونه دیگه بیاری...خدا روشکر که قبول کردی این تریلی هم مال محمده....دو دستی هم چسبیده بهش!یه وقت از دست ندیش!!! ...
13 مهر 1391

بزرگ مرد کوچک!

کوچولوی ملوس من ! امروز صبح زود بیدار شدی ، با بابایی حاضر شدی و با من خدافظی کردی رفتی سر کار!!! منم سپردمت به خدا و بابایی !   میگم بزرگ مرد کوچک، بیخود نمیگم که! اون از سر کار رفتنت...اینم از گیتار و کلاه عمو مسعود که کش رفتی و واسه خراب کردنشون نقشه کشیدی!!!   اینجام 2 سال و 10 ماهته....ارشیا جونم نمیدونی چقد عاشق خنده هاتم...پس همیشه بخند....   ...
8 مرداد 1391

ارشیا و بهار 1391

ارشیای من ... عیدت مبارک نفس طلا ! سال نودم تموم شد و پسرکم قدم گذاشت به سال 1391 . عزیزدلم از خدا برات یه سال خوب و خوش میخوام.امیدوارم هر3تامون کنار هم یکی از بهترین سالای عمرمونو تجربه کنیم... امسالم طبق معمول هر سال عید رفتیم مشهد...دردونه مامان تو روز به روز بزرگتر میشی و هربار نسبت به دفعه قبل از مسافرت بیشتر لذت میبری.   خب ! میریم ادامه مطلب با چند تا عکس از ارشیا و بهار.... یادته سال 90 گفتم دنبال یه لباس سفید بودم برات ولی گیر نیاوردم؟ امسال بلأخره پیدا کردم! خیلی بهت میاد عزیزم. اینم بگم که خودت اسم این لباستو گذاشتی لباس دکتر کپی!!!   ارشای من تو حرم امام رضا ...
7 ارديبهشت 1391